امشب به جز نام علی ذکری ندارم...... پیش خدا غیر تو من یاری ندارم
امشب فقط خدا را به علی قسم می دم
دل من که از سنگ سخت تر نیست..... حاجات من که از خواسته ی عمار عجیب تر نیست.... از آهن در دستان داوود که سردتر نیست.......علی جان!!!!
عماربن یاسر گوید: روزی با ناراحتی نزد مولایم امیرالمومنین علیه السلام رفتم، وقتی مرا ناراحت دید، فرمود: تو را چه شده است؟
عرض کردم: قرضی دارم که صاحبش به دنبال آن آمده و قادر به پرداخت آن نیستم.
حضرت به سنگی اشاره کرد و فرمود: آن سنگ را بردار و قرضت را ادا کن.
عرض کردم: آن که سنگ است.
فرمود:
خداوند را به من بخوان تا برایت طلا شود.
عمار گوید: خداوند را به اسم مولایم خواندم که سنگ طلا شد.
حضرت به من فرمود: مقدار نیازت را از آن بردار.
عرض کردم: چگونه آن را نرم کنم و بردارم؟
فرمود:
«ای کسی که یقین ضعیف داری! خداوند را به اسم من بخوان تا برایت نرم شود، همانا خداوند به اسم من آهن را برای داود نرم کرد.»
عمار گوید: پس خداوند را به اسم آن حضرت خواندم؛ نرم شد و مقدار نیازم را از آن برداشتم.
سپس آن حضرت فرمود: خداوند را به اسم من بخوان تا بقیه آن سنگ شود همچنان که بود.وخواندم چنین شدکه فرمودند.
منبع:مشارق انوارالیقین،ص271