"استراتژی روحانی، ایدئولوژی شریعتمداری"
شریعتمداری حق می گوید یا روحانی و وزیرانش راه صواب می روند؟
سؤالی که پس از نگاشته ی شریعتمداری در کیهان به ذهن خطور می کند. آیا اعلام آمادگی برای تامین گاز اروپا توسط ایران در مقابل تحریم تحمیلی بر روسیه، به نفع کشور است؟ صرف نظر از این که نفع را چه چیزی تعریف کنیم، در قامت سیاست ورزان جمهوری اسلامی و به تعبیر آقای روحانی "فرزندان انقلابی"، آیا شایسته است که وقتی روسیه به عنوان دشمن و رقیب آمریکا در کارزار با غرب به دام تحریم دچار شده و در عوض از حربه ی بستن شیرهای گاز خود به سمت اروپا استفاده می کند، بلافاصله از استراتژی جایگزینی و نتیجتاً سود اقتصادی سخن به میان آوریم؟
کیهان به صراحت می گوید نه! این کار نه تنها شایسته نیست بلکه انجام آن مستوجب عقوبت و همانا ریختن آب به آسیاب قدیمی دشمن است. دلیل این تفاوت نگاه در کجاست؟
خوشبختانه دولت آقای روحانی و استراتژی آن آنقدر جوان و نوظهور نیست که نتوان آن را به راحتی تحلیل کرد و مدل فکری شریعتمداری نیز آن قدر قدمت دارد که بشود تاروپودش را دانه دانه از هم شکافت.
قطعاً دوستان آقای روحانی که دولت را می گردانند و دولتهای پیشین را نیز از رد پای خود مملو کرده اند، برای این مدل تصمیم گیری دلیلی دارند. مدل های تصمیم گیری نیز بی شک مبتنی بر مدل فکری و ساختمان های فکری نیز بر بناهایی اعتقادی استوار هستند. شریعتمداری و راهبردهای کیهانی او نیز همین قاعده را دارند و نهایتا عقیده ی او را روشن می گردانند.
برای روشن تر شدن این دو تفاوت مثالی در قالب یک خاطره می تواند مفید باشد. در دوران دانشجویی باخبر شدم سازمان مجاهدین انقلاب به مناسبت سالگرد 13 آبان از بهزاد نبوی برای سخنرانی دعوت به عمل آورده و از آنرو که بهزاد را به عنوان سردمدار جریان مطبوعش می دانستم فرصت را برای شنیدن مستقیم سخنانش غنیمت شمردم. یکی از سخنان او در مورد رابطه با آمریکا این بود که افراد منتقد به ما وقتی می گویند شما آن روزها ضد امپریالیستی بودید و این روزها به این موضع گیری ها رسیده اید مشکلشان اینجاست که انگار معنای "استراتژی" را نمی دانند.
تمام نقطه ی افتراق جریان اصلاحاتی که امروز می تواند دولت اعتدال را تغذیه ی فکری کند با اندیشه ی اصولگرایی که می کوشد روحانی و دولتش را به رنگ خویش درآورد در همین بود. استراتژی در نگاه عده ای به معنای این است که هرگونه اقتضایی می تواند موضع ما را به نفع خویش عوض کند و اصولا خط قرمزها همین اقتضائات و منافع و لزوم رسیدن به اهدافِ تعریف شده و البته دائماً در حال تغییر هستند.
به عنوان مثال مساله ی منافع ملی به عنوان یک هدف در سیاست خارجی می تواند ما را برای اتخاذ تصمیم مخالفت با آمریکا یا تسخیر لانه ی جاسوسی متقاعد کند و همان منافع ملی می تواند ما را برای رابطه با آمریکا به نازکشی و لبخند ملیح رهنمون گردد. جدا از اینکه این اهداف مثل همین منافع ملی که دیگر امروزه در مفاهیم سیاست خارجی و روابط بین الملل دنیا هم از حیض انتفاع علمی و عملی بیرون هستند، هیچگاه استراتژی های بی هویت را برای نیل به شاهد مقصود، قبول نمی کنند و اگر هر راهی را برای هدف خود مجاز بدانند هویت هدف را بی حیثیت قلمداد خواهند کرد.
مساله ی طرح مفهوم "اصول" گرایی از همین جا ناشی شد و سابقینی که در اردوگاه جناح راست بودند و لاحقینی که در مقابل جریان لیبرال احساس هویت سیاسی جدید کردند، به این نقطه رسیدند که استراتژی ها تنها زمانی مفیدند که بر مدار اصول ثابتی نشو و نما کنند. بی اصول بودن و استراتژی برای سود و منفعت داشتن، در اولین گام باعث از دست رفتن ماهیت جریانات و طرح همان مفهوم "استحاله" شد که آن روزها بسیار بر سر زبان نیروهای حزب اللهی فریاد می گردید.
با رخ آمدن پدیده ی انتخابات نهم و سپس تکانه ی انتخابات دهم مفهوم سیاست خارجی بر پایه ی اصول، رفته رفته این باب را گشود که می توان و باید در سیاست های راهبردی خود به نگاه "ایدئولوژیک" پایبند بود و جهان بینی خود را به عنوان چیزی فراتر از "اصول صرف" در نگاه به دنیا دخیل کرد. واژه ایدئولوژی نیز در دوران سازندگی آنچنان که از هنگام نوجوانی به یاد می آورم توسط افرادی همچون سروش در مباحثی مانند دین و حکومت به عنوان عوامل شکست دولتها خوانده می شدند و شاهد آن نیز حکومت های ایدئولوژیک شوروی و یا مدل ایدئولوژی های مائو در چین بودند. امری که دارای تفاوت بیّنی با مدل "دین" و سیاست ورزی دین محور آن هم با هویت شیعی داشته و دارد.
حال با گذشت انتخابات یازدهم ریاست جمهوری و ورود شعار اعتدال به ساختمان پاستور، بار دیگر این چینش "استراتژی" زنده می شود و قطعا از درب دیگر رسم "ایدئولوژی" بیرون می رود. برخی اساتید حتی در سر کلاسهای درس وقتی از یک استراتژی موفق سخن می گویند مثلا به این نکته اشاره می کنند که در بهره گیری از میادین مشترک گازی ما نتوانسته ایم سهم افزون تر را به خود اختصاص دهیم و یا به خاطر دارم که یکی از اساتید علوم راهبردی به این نکته توجه میداد که در طول سالهای گذشته، کشور عراق و دولت مالکی توانسته است بیش از همه ی کشورها به فروش نفت دست یابد و جای خالی ایران را در بازار انرژی پر کند.
آنچنانکه اشاره شد، این استراتژی گرایی ریشه در مدل فکری و این مدل ریشه در نوع اعتقاد دارد. این سه، نه خاص این دوران و ویژه ی این دولت، که تکرار همان مدل است که در زمان سازندگی رخ نمایاند و به نیت بهبود اقتصاد و ساختن ژاپن اسلامی همه چیز را مباح می شمرد و هر چرخش راهبردی را مناسب و مفید می دانست. این نوع ایدئولوژی زدایی از سیاست خارجی و کلا تمامی عرصه های مدیریتی از قضا نشان داد که نه تنها ارزش این همه قربانی را برای رسیدن به هدف نداشت بلکه دست بر قضا اوضاع جامعه را به بدترین شکل خود رسانید، یک بار از نوع مدیریت و اقتصاد و بار دیگر از نوع فرهنگ و دیانت!
این چرخش های مباح برای رسیدن به مثلا اقتصاد و توسعه یا رخ نمایی از آزادی مطلوب ملت، هم زاینده ی شارلاتانیسم مدیریتی شد و جامعه را تا مرز ناآرامی های مدنی پیش برد هم مملکت را به سمت یک بی هویتی و معنویت زدایی کشانید که به عطش معنویت، دست رد به هرگونه سخن از دموکراسی لیبرال نواخت و شعارهای آزادی خواهانه جز در آتش و دود کف خیابان ها برای خود ترجمان نجات بخشی نتوانست بیابد.
اتفاقا نگاه به دولت پهلوی نیز همین استراتژی را برای رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ حکایت می کند. قطعا شاه برای خوشگذرانی یا اشرافیت نمایی می توانست در مقابل دیدگان مردم و روحانیت فریاد نکشد و شرابش را بنوشد و اشرف قمارش را ببازد اما ظاهر را برای دین و دیانت بیشتر بزک کند. او می پنداشت برای مدل تمدن مدرنی که در سر دارد باید به همه بگوید که دین و اصول ثابت و محوریت روحانیت مستقل و مانند آن ممنوع و منسوخ شده و ما برای آن تمدن سازی نیازمند این حجاب ستیزی ها و کافه سازی ها و مشروب خواری ها و ارتجاع نامی ها هستیم. نتیجه هم که مشخص شد و هنوز هم قابل درس گیری است.
اگر یکی از اصول علم سیاست را بخواهیم بر شماریم بدون شک جامعه شناسی سیاسی در رتبه های نخست این رتبه بندی قرار دارد. قاعدتا دوستان سیاست دان و تحلیلگران امنیتی دولت باید به این امر واقف باشند که "ایران" مانند همه ی کشورهای دنیا دارای خاصیت های جامعه شناختی خویش است و یکی از این خواص، واجد اصول بودن است. حتی اگر کشور به سمت غربی شدن هم برود باز این اصول از دست رفتنی نیستند که در آن ممالک نیز سخن از هر استراتژی و گردش به هر سمتی نیست.
اینجا که انتقاد تند شریعتمداری به گوش می رسد، واکنش طبیعی جامعه ی سیاسی ایران است و اگر نبض جامعه نیز گرفته شود، تپش رگهای هویت جویی ملت لمس خواهد شد. اصول زدایی از سیاست و هویت ستیزی از مدیریت نمی توانند برای ملت اقتصاد خوب، امنیت بالا و هویت های مدرن به ارمغان بیاورند. هم تجربه این را نشان داده هم برهان علمی ثابت کننده ی آن است.
پس تصمیم دولت را باید در برگزیدن استراتژی با تعریف خود و واکنش کیهان را در پیروی از ایده و عقیده ی خود به تحلیل نشست. آن استراتژی که عقیده را ملاک نهایی نمی داند و این ایده که استراتژی ها را بر مدار اعتقاد، مقبول می شمارد.